BeNiFuN

آخرین مطالب ارسال شده

نگاهی دیگر به زندگی
آهنگ پرسپولیس خسته از زنده یاذ فرزین (درخواستی)
کیکهای عروسی میلیون دلاری شیخ های عرب
با اين ساختمان به درون بدن يك انسان سالم سفر كنيد
مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت (بسیار جالب و خنده دار)
عکس های فوق العاده !
طرح های مبتکرانه برای وسایل منزل
مشهورترین و سرشناس ترین ایرانیان در دنیا
دانلود فیلم های قدیمی ایرانی- قبل از انقلاب
فول آلبوم افسانه (درخواستی)

داستان کوتاه و جالب ( پیرمرد و پیرزن در پارک )

http://www.payvand.com/news/06/oct/KGA-Kian-Amani9.jpg


روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند کمی دورتر از آنها نیز

پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود

. دختر رو به پسر کرد و گفت : آخی !ببین این پیرمرد و پیرزن چه عاشقانه کنار هم نشسته اند ! آن پیرمرد را ببین

که چگونه عاشقانه سرش را روی شانه های آن پیرزن گذاشته . فکر می کنم پیرزن در حال تعریف یک قصه

عاشقانه برای پیرمرد است و پیرمرد نیز چه زیبا گوش می دهد!سپس رو به پسر کرد و گفت : فکر می کنی زندگی

ما نیز مانند این دو آنقدر پایدار بماند و اگر ماند مانند آنها اینچنین با عشق همراه باشد که 40-30سال بعد هم اگه

من و تو آمدیم به پارک تو سرت را روی شانه های من بگذاری و من برایت از عشقی که داریم بگویم ؟ پسر با

تحکم گفت : ها که هست ! حتما حتما ! من مطمئنم که ما از آن دو نفر هم بیشتر عاشق هم بمانیم !

در آنطرف پارک

پیرمرد همچنان مشغول چرت زدن بود و سرش نیز روی شانه های پیر زن افتاده بود! پیر زن با عصبانیت گفت :

این کلت رو از روی شونم بردار لندهور ! کم فس فس می کنی کله گندت رو هم انداختی روی شونه های من ! پاشو

از اون پسر یاد بگیر که چطور دست در گردن اون دختر انداخته و بهش محبت میکنه ولی من بدبخت یک عمر

تحملت کردم و تو تمام زندگیم با تو جز همین خرناس کردن و آروق زدنات چیزی ازت ندیدیم ! دِ پاشو به جای خر خر

کردن ! پیرمرد کمی خودش را خواراند و چشمانش را نیمه باز کرد و گفت : ها چی می گی؟ یادت رفته اون موقعا

چطوری هزار تا خطر می کردم و خر بابام رو کش می رفتم میومدم دنبالت !

پیرزن گفت : تو اون موقع هم به فکر خودت بودی ! حالا اگه مردی مثل اونا رفتارکن و دستت رو بنداز گردن من !

پیرمرد سرش رو روی شونه زن جابجا کرد و گفت : برو بابا بزار بخوابیم !

تو هم چه گیری دادی که من دستم رو بندازم دور گردنت ! دیگه الان نه دست من دسته نه گردن تو گردن !


0 نظرات :: داستان کوتاه و جالب ( پیرمرد و پیرزن در پارک )

پست کردن نظر

==> *** لطفا نام خود را در قسمت (نظر به عنوان : ) نام و آدرس اینترنتی وارد نمایید . *** <==

سیستم ارسال نامه به مدیر و درخواست آهنگ و فول آلبوم

نام :
ایمیل :
متن پیام :

فرم عضویت

فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian